ساعت ۲:۳۷ بامداد بود.
گوشیام لرزید.
پیام از «مامان».
فقط یک جمله:
«تو چرا هنوز خونهای؟»
یخ کردم.
مامان سه سال پیش، دقیقاً همین ساعت، در تصادف مرده بود.
اول فکر کردم شوخی بیمزهای است.
اما شماره… شمارهی خودش بود. همان شمارهای که هنوز توی گوشیام ذخیره بود و هیچوقت پاکش نکرده بودم.
با دستهای لرزان نوشتم:
«مامان؟ این کیه؟»
سه نقطهی تایپ ظاهر شد…
بعد ناپدید شد…
دوباره ظاهر شد.
پیام آمد:
«برنگرد. هرچی دیدی، جواب نده.»
صدای تقی از در اتاق خواب آمد.
من تنها بودم.
حداقل فکر میکردم تنها هستم.
قفل در آرام چرخید.
گوشی دوباره لرزید:
«اون پشت دره. من نتونستم در رو قفل کنم.»
نفسم بند آمده بود.
آهسته از تخت پایین آمدم و به در خیره شدم.
یک سایه از زیر در رد شد.
بلند… کج… غیرانسانی.
دستگیره تکان خورد.
آخرین پیام:
«اگر در رو باز کردی، دیگه من نیستم که پیام میدم.»
دستگیره ایستاد.
چند ثانیه سکوت.
بعد…
گوشی از دستم افتاد.
چون پیام جدید از شمارهی خودم بود:
«در رو باز کن.»